ای کاش! هیچگاه سر بر بالین سرد احساست نمی گذاشتم و قصه های پاییزی نگاهت

را نمی خواندم. دلواپس زخم دل واپسیهایت نمی شدم و کبوتر سپید نوازش هایم را به

اسمان بی خیال تو نمی فرستادم ای کاش! هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را در سفره ی

خشک و خالی نگاهت نمی گذاشتم و سادگی ام را ارزانی مهربانی های پوشالیت نمی کردم

هیچگاه شاعر غزل های سنگین چشمانت نمی شدم و دوبیتی های سرما زده ی تو را

مرور نمی کردم .چقدر بهار، را برای تو خواستم؛ اما.....تو نامهربان تر از ان بودی که بدانی

برایت چه کردم و من چقدر دیر فهمیدم که ورق رنگ و رو رفته ی اندیشه هایت کاهی کاهی است

اما.....با این همه دوستت دارم