...
ای کاش! هیچگاه سر بر بالین سرد احساست نمی گذاشتم و قصه های پاییزی نگاهت
را نمی خواندم. دلواپس زخم دل واپسیهایت نمی شدم و کبوتر سپید نوازش هایم را به
اسمان بی خیال تو نمی فرستادم ای کاش! هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را در سفره ی
خشک و خالی نگاهت نمی گذاشتم و سادگی ام را ارزانی مهربانی های پوشالیت نمی کردم
هیچگاه شاعر غزل های سنگین چشمانت نمی شدم و دوبیتی های سرما زده ی تو را
مرور نمی کردم .چقدر بهار، را برای تو خواستم؛ اما.....تو نامهربان تر از ان بودی که بدانی
برایت چه کردم و من چقدر دیر فهمیدم که ورق رنگ و رو رفته ی اندیشه هایت کاهی کاهی است
اما.....با این همه دوستت دارم
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۲۵ ساعت 17:53 توسط ELI JOOOOON
|
slm man eli hastam nazar yadetoon narehaa